در اشتیاق پرواز، بی‌آسمان‌ترینم

عمری به جرمِ بودن، با خاک هم‌نشینم

نفرین به چشم‌هایم، این حفره‌های تاریک

آخر چگونه‌ ای دور! باید تو را ببینم؟

ای باغ سبز سیّال! آخر بگو چه می‌شد

نزدیک‌تر بیایی،‌تا از تو گُل بچینم؟

در کوچه‌های تردید، تنها رهایم، آیا

تقدیر بی‌تو بودن، نقش است بر جبینم؟

ای اشتیاق آبی! با من بمان که عمری‌ست

در آرزوی پرواز، بی‌آسمان‌ترینم

 
 

 

+ نوشته شده توسط علی در سه شنبه 6 آذر1386 و ساعت 4:21 بعد از ظهر |

به روی گونه تابیدی و رفتی

مرا با عشق سنجیدی و رفتی

تمام هستی ام نیلوفری بود

تو هستی مرا چیدی و رفتی

کنار انتظارت تا سحر گاه

شبی همپای پیچک ها نشستم

تو از راه آمدی با ناز و آن وقت تمنای مرا دیدی و رفتی

شبی از عشق تو با پونه گفتم

دل او هم برای قصه ام سوخت

غم انگیزاست تو شیداییم را

به چشم خویش فهمیدی و رفتی

چه باید کرد این هم سرنوشتی است

ولی دل رابه چشمت هدیه کردم

سر راهت که می رفتی تو آن را به یک پروانه بخشیدی و رفتی

صدایت کردم از ژرفای یک یاس

به لحن آب نمناک باران

نمی دانم شنیدی برنگشتی

و یا این بار نشنیدی و رفتی

نسیم از جاده های دور آمد

نگاهش کردم و چیزی به من نگفت

تو هم در انتظار یک بهانه

از این رفتار رنجیدی و رفتی

عجب دریای غمناکی است این عشق

ببین با سرنوشت من چه ها کرد

تو هم این رنجش خاکستری را

میان یاد پیچیدی و رفتی

تمام غصه هایم نقل باران

فضای خاطرم را شستشو داد

و تو به احترام این تلاطم

 
فقط یک لحظه باریدی و رفتی

دلم پرسید از پروانه یک شب

چرا عاشق شدی در عجیبی است

و یادم هست تو یک بار این را

ز یک دیوانه پرسیدی و رفتی

تو را به جان گل سوگند دادم

فقط یک شب نیازم را ببینی

ولی در پاسخ این خواهش من

تو مثل غنچه خندید و رفتی
 

دلم گلدان شب بو های رویا است

پر است از اطلسی های نگاهت

تو مثل یک گل سرخ وفادار

کنار خانه روییدی و رفتی

تمام بغض هایم مثل یک رنج

شکست و قصه ام در کوچه پیچید

ولی تو از صدای این شکستن

به جای غصه ترسیدی و رفتی

 غروب کوچه های بی قراری

حضور روشنی را از تو می خواست

تو یک آن آمدی این روشنی را

بروی کوچه پاشیدی و رفتی

کنار من نشستی تا سپیده

ولی چشمان تو جای دگر بود

و من می دانم آن شب تا سحرگاه

نگاران را پرستیدی و رفتی

نمی دانم چه می گویند گل ها

خدا می داند و نیلوفر و عشق

به من گفتند گل ها تا همیشه

تو از این شهر کوچیدی و رفتی

جنون در امتداد کوچه عشق

مرا تا آسمان با خود می برد

و تو در آخرین بن بست این راه

مرا دیوانه نامیدی و رفتی ...

+ نوشته شده توسط علی در یکشنبه 27 آبان1386 و ساعت 9:12 قبل از ظهر |

تا حالا شده کارهایی که در طول روز انجام میدین یه جورایی براتون تکرار زمان و مکان باشه در یه بعد دیگه ؟!!!!                             

نمیدونم متوجه منظورم میشین یا نه ؟؟؟؟                                

 

این چند روز اکثر کارهایی که انجام میدم یا حوادثی که برای من و اطرافیانم پیش میاد مثل این هستش که اونها رو در یه زمان متفاوت دیدم و حس کردم یا حتی انجام دادم !!!! ولی تا اون زمان هیچ چیز به یادم نمونده و بعد از تکرار متوجه میشم قبلاً اینو دیدم ، مثل یه رویا ...                                                                    

 

حس میکنم اگه یادم میموند یا توجه بیشتری بهشون داشتم میتونستم جلوی خیلی از ماجراها و حوادث ناخواسته رو بگیرم یا حتی بعضی از اونهارو بهتر انجام بدم                                       

قبلاً هم مثل این حس به سراغم اومده ، با خیلی ها در این مورد صحبت کردم که نظرهای مختلفی داشتن !!!                           

یکی بهم گفت : این مربوط به زندگی گذشته شخص قبل از تولد میشه ، نمیدونم چقدر درسته ؟!!! بعضی ها اعتقاد دارن انسان در چند مرحله زندگی میکنه و با هر بار تولد و مرگ زندگی گذشته خودشو فراموش میکنه و در زندگی فعلی بعضی از این شکل حوادث براش مثل یه رویا یا الهام میمونه ولی در واقع تکرار زندگی گذشته خودشه که چیزی یادش نمیاد !!!! باورش برای من هم کمی سخته ، ولی خوب تو دنیای ما عجایب و معما زیاده .......   

خوب این هم یه نوع حسه ، نمیدونم کدومتون تجربه کردین ؟    فقط اینو میتونم بگم یه جور حالت گنگی به آدم دست میده که نمیدونی در چه موقعیتی هستی و کنجکاوی عجیبی برای فهمیدنش بهت دست میده...                                                

من اینجور مواقع اسم این حسو گذاشتم ( برزخ زندگی ) دلیلشو خودتون حدس بزنید .    

 

ای کاش انفجار فرجام اگرچه تلخ
ما مومنان ساحت نومیدی
نومید و بی شهامت
حتی شهامتی نه که نوشیم شوکران

در برزخ زمین آونگ لحظه های زمانیم
اینجا که مرز مرز گزینش بود
ایا کسی فرمان انهدام مرا می خواند ؟
فریاد می زنم نه صدایی
بر من نه پاسخی نه پیامی
تردید بود و من
این تلخوش شرنگ شماتت را
قطره قطره
باری به جام کردم و نوشیدم
دیدم که می جوند دیوار اعتماد مرا موریانه ها
اینک من آن عمارت از پای بست ویرانم
ایا دوباره بازنخواهی گشت ؟
 نمی دانم ؟؟؟

 

+ نوشته شده توسط علی در یکشنبه 20 آبان1386 و ساعت 10:29 قبل از ظهر |

معلم یک کودکستان به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند . او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان میآید ، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند ، فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به کودکستان آمدند ، در کیسه بعضی ها ۲ ، بعضی ها ۳ ، و بعضی ها ۵ سیب زمینی بود .

معلم به بچه ها گفت : تا یک هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند ، روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینی های گندیده ، به علاوه  آن هایی که سیب زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند ، پس از گذشت یک هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند .

معلم از بچه ها پرسید : از اینکه یک هفته سیب زمینی ها را با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید ؟

بچه ها از اینکه مجبور بودند ، سیب زمینی های بد بو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند شکایت داشتند .

آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی ، این چنین توضیح داد : این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه آدم هایی که دوستشان ندارید را در دل خود نگه می دارید و همه جا با خود می برید . بوی بد کینه و نفرت ، قلب شما را فاسد می کند و شما آن را به همه جا همراه خود حمل می کنید ،حالا که شما بوی بد سیب زمینی ها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید  

   پس چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید ؟

                                                                     

 

+ نوشته شده توسط علی در دوشنبه 14 آبان1386 و ساعت 1:0 قبل از ظهر |

      مرا به جشن تولد خوانده بودند         

 چرا از مجلس ختم سر در آوردم ؟!!!   

   قیصر امین‏پور  هم رفت

  روحش شاد....  

                                                                 

 

دکتر قیصر امین‏پور متولد دوم اردیبهشت ۱۳۳۸ دزفول است .وی تحصیلات ابتدایی و متوسطه خود را در گتوند و دزفول به پایان برد سپس به تهران آمد و دکترای خود را در رشته زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران در سال ۱۳۷۶ اخذ کرد. وی فعالیت هنری خود را از حوزه اندیشه و هنر اسلامی در سال ۱۳۵۸ آغاز کرد .

در سال ۱۳۶۷ سردبیر مجله سروش نوجوان شدو از همین سال تاکنون در
دانشگاه الزهرا و دانشگاه تهران به تدریس اشتغال داشته . 

در سال ۱۳۸۲ نیز به عنوان عضو
فرهنگستان ادب و زبان فارسی انتخاب شد. 

 خسته ام از آرزوها ، آرزوهای شعاری
شوق پرواز مجازی ، بال های استعاری 

لحظه های كاغذی را روز و شب تكرار كردن
خاطرات بایگانی ، زندگی های اداری 

آفتاب زرد و غمگین، پله های رو به پایین
سقف های سرد و سنگین، آسمان های اجاری

عصر جدول های خالی، پارك های این حوالی
پرسه های بی خیالی، نیمكت های خماری

رونوشت روزها را روی هم سنجاق كردم:
شنبه های بی پناهی، جمعه های بی قراری

عاقبت پرونده ام را با غبار آرزوها
خاك خواهد بست روزی، باد خواهد برد باری

روی میز خالی من، صفحه باز حوادث
در ستون تسلیت ها ، نامی از ما یادگاری

+ نوشته شده توسط علی در چهارشنبه 9 آبان1386 و ساعت 1:57 قبل از ظهر |

برگرد بی تو بغض فضا وا نمیشه 
یک شاخه یاس عاطفه پیدا نمیشه
در صفحه دلم تو نوشتی صبور باش
قلبم غبار دارد و معنا نمیشه
بی تو شکست و پنجره رو به آسمان
غم در حریم آبی دل جا نمیشه
دریای تو پناه ، نگاه شکسته است
هر دل که مثل قلب تو دریا نمیشه
می خواستم بچینم ،از آن سوی دل گلی
اما بدون تو که گلی وا نمیشه
دردیست انتظار که درمان آن تویی
این درد تلخ بی تو مداوا نمیشه
زیباترین گلی که پسندیده ام تویی
گلی مثل چشمهای تو زیبا نمیشه
بی تو شکسته شد غزل آشنائیم 
شبنم گل نگاه مرا باز شسته است
دل در کنار یاد تو تنها نمیشه
گلدان یاس بی تو شکست و غریب شده
گلدان بدون عشق شکوفا نمیشه
باران کویر روح مرا می برد به اوج
اما دلم بدون تو شیدا نمیشه
رفتی و بی تو نام شکفتن غریب شد
دیگر طلوع مهر هویدا نمیشه 
 رویای من همیشه به یاد تو سبز بود
رفتی و حرفی از غم رویا نمیشه
رفتی و دل میان گلستان غریب مانده
دیگه بهار محو تماشا نمیشه
یک قاصدک کنار من آمد کمی نشست
گفتم که صبح این شب یلدا نمیشه...


+ نوشته شده توسط علی در دوشنبه 7 آبان1386 و ساعت 9:48 بعد از ظهر |

صبح بهم خبر دادن که همسریکی از دوستان نزدیکم فوت کرده !!!!!!!!!!!

هیچ برام قابل درک نبود ، شوکه شدم آخه همین دو روز پیش دیدمش سالم و سر حال و مثل همیشه خندون …. یه زن جوان ۲۳ ساله ،  شاداب و سر زنده ، چیزی که خیلی ناراحتم میکنه دیدن ۲ فرزند کوچک و نازشه   خیلی تأسف انگیزه آدم  تو اوج لذت از زندگی و امید به آینده شب آروم بخوابه و صبح…. سکته مغزی تو خواب …….  خدا بیامرزدش زن مهربونی بود ، عصربرای مراسم تشیع رفتم دوستمو دیدم فقط نگام میکرد هنوز باورش نمی شد ، به آدمی که نزدیکترین کس خودشو از دست داده چی میشه گفت ؟ …                                                                                                      

صبح تو اداره جلسه مهمی داشتیم ، تغییر و تحول اداری بر پایه اصل ۴۴ قانون اساسی  ( یعنی خصوصی سازی ۱۰۰% ) هیچی از جلسه نفهمیدم بدجوری دلم گرفته بود ، از کار دنیا سر در نمیارم ، یه مادربا ۲۳ سال سن و ۲ فرزند باید به این شکل از دنیا بره ، یا یکی مثل من باید از دوری عزیزترینش شب و روز نداشته باشه، نمیدونم اگه شما از کار دنیا سر درآوردین خبرم کنین 

 

گریه کردم ‚ گریه کردم اما دردم و نگفتم 

 

تکیه دادم به غرورم ‚ تا دیگه از پا نیفتم 
  

چه ترانه بی اثر بود ‚ مثل مشت زدن به دیوار 
   

اولین فصل شکستن ‚ آخرین خدانگهدار 
 

دست تکون دادن آخر توی اون کوچه ی خلوت 
 

بغض بی وقفه ی آواز ‚ واژه های بی مروت

 

بوته ی یاس دیگه اون عطری که دوست داشتی نداد...

   

 

+ نوشته شده توسط علی در سه شنبه 1 آبان1386 و ساعت 8:18 بعد از ظهر |

دل من با نفس گرم صدف
چند صباحی است که امید به فردا دارد
 وطنم در غم دریای سفر
 گوهر مستی مرا می خواند 
 من در این آبی هجران زده ام
 نغمه آزادی یک چلچله را می شنوم
که در این بستر خونین افق
 جز به ره عشق ندارد پرواز
 غم این مرغ مهاجر به یقین
از دل تار من و توست که بر این شام صدا
 ضربه زند پیک سحر
  

Apadana Group - گروه آپادانا

+ نوشته شده توسط علی در دوشنبه 30 مهر1386 و ساعت 9:2 قبل از ظهر |

شبها که با خیال تو سر روی بالش می ذارم
برای دیدنت همه اش، ستاره ها رو می شمارم!
وقتی که خوابم می بره، چشمای تو سر می رسن!
دوباره رؤیایی می شه، حال و هوای خواب من!
اما تو گاهی نمیای، ما رو تو خواب جا می ذاری!
روی قرار هر شبت با دل ما، پا می ذاری!

قشنگ روزگار دل! همیشه تو خواب منی!
من مثل  ایستگاه قطار، تو سوت سَر رسیدنی!
بذار یه کم بنوشم از، چای خوشرنگ  چشات
منو از این شب کبود، ببر به سمت روشنی!

شبای تلخ دوریه، شبای بی خوابی من!
پس چرا هیچّی نمی گی؟ خسته شدم! حرفی بزن!
برای یک بار که شده، موقع  بیداری بیا!
نگو نمی شه ! عشق من ! اگه دوسم داری بیا !
تا کی به عشق دیدنت، تو شهر خواب سفر کنم!
بگو تا کی به جای تو، با خوابهای تو سر کنم؟

****************************************************

نبض نفس ‚ نبض صدا نبض ترانه دستمه
اما بدون بودنت ‚ هر نفسم شکستمه
تو از کدومن طایفه یی که دریا خونبهای توست ؟
رو جاده های پیش روم همیشه جای پای توست
 نیستی ولی مثل چراغ راه رو نشون میدی به من
برس به داد واژه ها فاصله ها رو خط بزن
 تو یه جون پناه سبزی ٫ توی این روزهای زرد
 تن تو مهتابی ٫ میشه تو شب پیدات کرد
خودت بگو !‌ خودت بگو ‚ بعد کدوم نفس میای ؟
کجای قصه با کلید سراغ این قفس میای ؟
چلچله ی کدوم بهار پشت خزون رو می شکنه ؟
 شاپرک شمع کدوم خاطره رو آتیش می زنه ؟
عزیز بی صدای من ! جواب این صدا چیه ؟
بند دهن بند سکوت ‚ تو دست پنهون کیه ؟


 

+ نوشته شده توسط علی در شنبه 21 مهر1386 و ساعت 8:52 قبل از ظهر |

در غروب غم انگیز روزی
از پنجره ای باز بر شما لبخند خواهم زد
وتو که همیشه قلبم مخاطبت بوده
در خزانی دیگر به من خواهی پیوست
زمانی که زوزه ی بادها
صدای مرا به تو خواهد رساند
 آری مرگ من اشارت نوید خواهد بود
چهره ی من به پهنای تمام زندگیم ٬ عبوس ماند و گریست
ولی مرگم چهره ای از نو خواهد آفرید
 زندگی ام کوششی بود بنا شده بر تفاوت ها
تفاوت هایی که جز از یک راه نمی گذشت:

(( عشق ))

و تو ای هم آواز من
زمانی که نسیمی وزیدن گیرد
و چهره ات را نوازش دهد
بدان که روح سرگردان من است
در تلاش هم صحبتی با تو
من در چهار فصلِ فصول با تو خواهم بود
اما زمان پیوند تو به من
فصل خزان خواهد بود
این را به خاطر بسپار...!


 

+ نوشته شده توسط علی در جمعه 20 مهر1386 و ساعت 9:44 قبل از ظهر |
سلام

امشب این پست رو برای دلتنگی خودم گذاشتم میخوام بدونه  لحظه ای نیست که بهش فکر نکنم دیشب برای یه کاری رفته بودم به یکی از روستاهای اطراف شهرمون که تو دل کوهه . حال و هوای عجیبی داشتم یه بغض غریبی گلومو فشار میداد کارم تا نیمه شب طول کشید وقت برگشتن تو راه یه امام زاده توجه منو جلب کرد ؟! یه جای خیلی کوچیک و غریب و دور از روستا که ناخوداگاه منو به سمت خودش کشید رفتم داخل خیلی ساده و دلنشین ساخته شده بود بعد از زیارت اومدم نماز بخونم که دیگه نتونستم جلوی بغضمو بگیرم حسابی خودمو سبک کردم خیلی وقت بود که به یه همچین جایی نیاز داشتم دور از همه چیز و همه کس ... جایی که بتونی بدون توجه به دیگران مثل یه بچه کوچک گریه کنی و از این حالت شرمنده نشی ..... براش دعا کردم که هر کجا هست شاد و سلامت باشه و خوشبخت بشه . میدونم که اون هم تو این مدت بیشتر از من زجر کشیده و آسیب دیده ولی میخوام بدونه که من با این باور دوری اونو تحمل میکنم که بهم قول داده که خوشبخت بشه ...   

ترانه یادم نمیاد ‚ تنها بدون دوست دارم
بدون که با نبودنت ‚ قدم به قدم بد میارم
 طلسم خوشبختی من چشمای عاشق تو بود
وقتی که بودی میشد از روزای آفتابی سرود
 با تو میشد به ما رسید
میشد تو رو نفس کشید
 میشد طلوع ممتد رو
 تو آینه ی چشم تو دید
ترانه یادم نمیاد ‚ اما هنوز کنارتم
 تو یار من نسیتی و من تا ته دنیا یارتم
 میشد با دست عاشقت یه سقف پر ستاره ساخت
 پیش حضور روشنت قافیه ساخت قافیه باخت
 با تو میشد به ما رسید
میشد تو رو نفس کشید
 میشد طلوع ممتد رو
 تو آینه ی چشم تو دید
ترانه یادم نمیاد ‚ اما چشات به یادمه
 خاطره ها رو رج زدن . بودن من همین دمه
ستاره نیست که بشمارم ‚ خودت باید بیای و بس
 با تو میشه ترانه خوند ‚ تا اوج آخرین نفس
 با تو میشد به ما رسید
میشد تو رو نفس کشید
 میشد طلوع ممتد رو
 تو آینه ی چشم تو دید
   

+ نوشته شده توسط علی در دوشنبه 16 مهر1386 و ساعت 9:38 بعد از ظهر |

اگر شبی فانوس نفسهای من خاموش شد
اگر به حجله آشنایی در حوالی خیابان خاطره برخوردی
و عده ای به تو گفتند:
کبوترت در حسرت پر کشیدن پرپر زد!
تو حرفشان را باور نکن!
تمام این سالها کنارِ من بودی!
کنار دلتنگی  دفاترم!
در گلدان چینی اتاقم!
در دلم......
تو با من نبودی و من با تو بودم!
مگر نه که با هم بودن
همین علاقه ساده سرودن فاصله است؟
من هم هر شب شعرهای نو سروده باران و بسه را
برای تو خواندم!
هر شب، شب بخیری به تو گفتم
و جواب تو را،
از آنسوی سکوت خوابهایم شنیدم!
تازه همین عکس  طاقچه نشین تو
همصحبت تمام دقایق تنهایی من بود!
فرقی نداشت که فاصله دستهامان
چند فانوس ستاره باشد
پس دلواپس‌انزوای این روزهای من نشو
اگر به حجله ای خیس
در حوالی  خیابان خاطره برخوردی!?

                                                                      یغما

 

+ نوشته شده توسط علی در پنجشنبه 12 مهر1386 و ساعت 3:1 بعد از ظهر |

تو هیچ می دانستی از سکوت هم می شود الهام گرفت؟
که  روشنی همیشه بشارت بخش و پرواز همیشه هم رهایی بخش نیست؟
که باید ساعت ها فقط بنشست تا رهایی آموخت؟
 
آری آزادی همیشه رهایی بخش نیست
اسارت را بیاموز آن زمان که در اوج تمنایی!
بیاموز زیبایی هم صحبتی با دیوار را
همدلی با سایه را بیاموز که آفتاب همیشه هم نوید بخش نیست
بیاموز تا نو شوی.از نو بیافرینی
از بند واژه ها به در آیی
و جهانی دگر آفرینی
بیاموز که دیگر امید حرفی برای گفتن ندارد
بیاموز تغییر را تحول را
اما از بن و ریشه تغییر ده!
بیاموز که زلالی را نه فقط در آب های زلال
که در گل آلودی مرداب ها هم می توانی بیابی
بیاموز که وفا همیشه هم وفا نمی آموزد
از بی وفایی وفا بیاموز!
از بی ثمری ثمر
از خشم مهربانی
از نفرت عشق
از مرگ زندگی
بیاموز که آموختن مرز ندارد
و بی مرزی آموزش رایگان طبیعت است!

گیتا صرافی          

       


+ نوشته شده توسط علی در جمعه 6 مهر1386 و ساعت 10:42 قبل از ظهر |

عشق هرجا رو کند آنجا خوش است
گر به دریا افکند دریا خوش است
گر بسوزاند در آتش دلکش است
ای خوشا آن دل که در این آتش است
تا بینی عشق را آیینه وار
آتشی از جان خاموشت برآر
هر چه می خواهی به دنیا نگر
دشمنی از خود نداری سخت تر
عشق پیروزت کند بر خویشتن
عشق آتش می زند در ما و من
عشق را دریاب و خود را واگذار
تا بیابی جان نو خورشید وار
عشق هستی زا و روح افزا بود
هر چه فرمان می دهد زیبا بود

فریدون مشیری


 

+ نوشته شده توسط علی در چهارشنبه 28 شهریور1386 و ساعت 9:5 قبل از ظهر |

* سیاوش کسرایی در سال 1306 در اصفهان زاده شد پس از به پایان رساندن دوره آموزشهای دبستانی و دبیرستانی وارد دانشگاه شد و در رشته حقوق سیاسی موفق به دریافت درجه لیسانس گردید
* پس از فارغ التحصیلی در سال 1331 به عنوان کارمند در وزارت بهداری به کار مشغول شد کسرایی در سالهای پس از کودتای 28 مرداد 1332 ممنوع القلم شده بود اشعار خود را با نام مستعار کولی شبان بزرگ امید رشید خلقی و فرهاد رهآورد به چاپ می رساند 

* وی سال‌های پایانی عمر خویش را دور از کشور محبوب خود و در اتریش و شوروی گذراند؛ وی در سال ۱۳۷۴ به دلیل بیماری قلبی در وین، پایتخت اتریش در سن ۶۹ سالگی بر اثر بیماری ذات الریه زندگی را بدرود گفت و در گورستان مرکزی وین (بخش هنرمندان) به خاک سپرده شد .

آرش کمانگیر

برف می بارد
 برف می بارد به روی خار و خاراسنگ
کوهها خاموش . دره ها دلتنگ
 راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ
بر نمی شد گر ز بام کلبه های دودی
یا که سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد
 رد پا ها گر نمی افتاد روی جاده های لغزان
ما چه می کردیم در کولک دل آشفته دمسرد ؟
آنک آنک کلبه ای روشن
 روی تپه روبروی من
 در گشودندم
مهربانی ها نمودندم
زود دانستم که دور از داستان خشم برف و سوز
در کنار شعله آتش
قصه می گوید برای بچه های خود عمو نوروز
گفته بودم زندگی زیباست...

+ نوشته شده توسط علی در سه شنبه 27 شهریور1386 و ساعت 10:40 قبل از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM